تبلیغات
fsmquotes - مطالب نژاندو ف.

من و اجل

جمعه 10 خرداد 1392 10:22 ب.ظ

نفحات صبح دانی ز چ روی دوست دارم؟

{- مگسی کجا تواند که بیفکند نقابی؟ - به چه دیر ماندی ای صبح که جان من برآمد؟ - که راضی ام که قفا بینم از ستمگر خویش. - که حال غرقه در دریا نداند خفته در ساحل - خوابگه نیست مگر خاک سر کوی تو ام. - هر که در این حلقه نیست، فارغ ازین ماجراست. - گو همه دشنام گو، کز لب شیرین دعاست. - سلسله ی موی دوست حلقه ی دام بلاست.ـ - شب فراق ک داند که تا سحر چند است؟ - }

- که به روی دوست ماند ک چو بر کشد نقابی ...


دورکیم.

شنبه 24 فروردین 1392 11:00 ب.ظ

 انسان در تمامی اعمال و حرکات و تقلاهایش چیزی جز این نمی خواهد که احساس کند تلاش هایش بیهوده نیست و در مسیر پیشرفت گام بر میدارد. البته چه آن کسی که رو به سوی هیچ هدفی نمی رود و چه کسی که هدفی نامتناهی دارد هیچ یک قاعدتاً پیشرفت نمی کنند. در هر دو حالت، که به،  یک معنا تفاوتی با یکدیگر ندارند، چون فاصله ی ما از هدف همواره ثابت می ماند، حتا اگر حرکت هم کنیم، انگار در جا می زنیم.
آن احساس غروری هم که با نگاه به پشت سر و مسیر پیموده شده به ما دست می دهد در واقع صرفاً ر ضایت خاطری فریبنده است، چرا که چیزی از فاصله مان تا هدف کم نشده است از این رو آن که در پی هدفی دست نیافتنی می رود محکوم به ناخرسندی دائمی ست.



راسل

شنبه 23 دی 1391 02:35 ب.ظ

اگر برهنگی مدروز میشد مسلماً مردها از دیدن بدن برهنه ی یک زن دچار تحریک نمیشدند و زنان مجبور میشدند همانطور که در برخی قبایل مرسوم است برای آن که طنازتر و دلرباتر بنمایند خود را بپوشانند و از دیدگاه مردان مستور بمانند.

( زناشویی و اخلاق - برتراند راسل - ترجمه ی مهدی افشار - صفحه 134 )


godot

شنبه 23 دی 1391 02:34 ب.ظ

ولادیمیر: واقعاً دیگر دارد بی‌معنی می‌شود.
استراگون: نه به اندازه‌ی کافی.


سرکار خانم عشق من

پنجشنبه 7 دی 1391 04:56 ب.ظ

می خواستم بهت بگم چقدر پریشونم 
دیدم خود خواهیه ، دیدم نمی تونم 
تحمل می کنم بی تو به هر سختی 
به شرطی که بدونم شاد و خوشبختی 
به شرطی که بدونم شاد و خوشبختی 

به شرطی بشنوم دنیات آرومه 
که دوسش داری ، از چشم هات معلومه 
یکی اونجاست شبیه من ، یک دیوونه 
که بیشتر از خودم ، قدر تو رو می دونه

چیکار کردی که با قلبم به خاطر تو بی رحمم
تو می خندی ، چه شیرینه گذشتن
تازه می فهمم ، تازه می فهمم

تو رو می خوام ، تموم زندگیم اینه 
دارم می رم ، ته دیوونگیم اینه 
نمی رسه به تو حتی صدای من 
تو خوشبختی ، همین بسه برای من 
تو خوشبختی ، همین بسه برای من

چیکار کردی که با قلبم به خاطر تو بی رحمم
تو می خندی ، چه شیرینه گذشتن
تازه می فهمم ، تازه می فهمم

مونا برزویی


س

چهارشنبه 6 دی 1391 01:16 ب.ظ

عقل ـم بدزد و لختی، چند اختیار و دانش ...
هوشم ببر زمانی ... تا کی غم زمانه ...
زیر آوار ِ نگاه ِ مردم شهر، زنده زنده 
من ِ لعنتی که هرگز خسِ ِ بهتری نشناختم،
توی کانون توجه، از خودم بازنده ساختم،
منِ ِ منفوری که هرجا به همه حس بد دادم،
جبر خلقت ـم همین ـه، من یه اشتباه ِ ساده م
مرگ من روزی فراخواهد رسید روزی پس از این .
من نفس کشیدم و آروم تو رو بردم ز یاد.
و توهم هایی کوتاه، که نشستی تو کنارم
مه نزدیک ب زمینم، رود نزدیک به آبشارم
بافت های حافظه در مغز، خاطره های اجباری
زندگی زیر جهنم، تنها انتخاب ک داری.
ک چی تا این حد دردناکه و چرا من نمی تونم.
من ناگزیر از بودنم در شهر مردم واره ها
بر خاک تو زانو زدم در خیل کاغذپاره ها.
پاس پاس پاسوقا لا دینا استوقا .
اووووه ایت میکس می وواندر.
اَاِنجی ... انجــــی ... یو کنت سی وی نور تراید.
سرتاسر صحنه آش نذری بود.
پیدا کنیدش دوباره، بگو دوباره بمیرد،
شاید دستم را بگیرد، سیه را ماسه را.
سو ... سو یو کن تِل، هون فرام هل.
ترسم ز اشک ...


ارغوان

جمعه 24 آذر 1391 09:47 ق.ظ

مادربزرگ : درخت قشنگی بود. خواستنی بود. برگاش شبیه قلب بود. اول خزون ک میشد و برگ ریزونش شروع میشد، آقا هم بی قرار میشد. یه طوری برگ ها رو با دست از کف باغچه جم میکرد ک انگار داره الماس و مروارید جم میکنه. آره ننه. میگفتم. درخته برگاش شکل قلب بود. بهار هم ک میشد سرخ میشد. نه مادر گریه نمی کنم که.  اون روزا آفتاب ک میزد. یه شب، آخرای عید بود گمونم، کل شب رو به رو درخت نشستیم و همون جا بود ک بهم دل بست. بعد سفیدی سحر ک زد بالا ... تا خود طلوع داشتیم نیگاش می کردیم و گریه می کردیم فقط . نمی دونم مش ممدباقر واس چی گریه می کرد. آخه اون ک انس و الفتی با درخته نداشت. ولی خب من بار آخرم بود، ننه نمیگم طوری زندگی کن ک موقع جداشدن کم تر درد بنشی، نه ننه، درد کشیدن کار آدمیزاده. باید درد بکشه. ولی ننه بدون باید یه روزی از همه چی جدا بشی. زن و بچه و شوهر و ننه آقا ک چیزی نیستن ... یه روزی ننه از خودت هم جدا میشی. درخت قشنگی بود ... برگاش شبیه قلب بود ... بهار ک میشد سرخ میشد. سرخ. آفتاب ک میزد آقام میومد یه دل سیر نیگاش میکرد. آقام هیچوقت گریه نمی کرد، نه شب ِ روضه نه ماه ِ سیاه. اما همیشه صب به صب بعد نماز ک میومد به درختش نگاه میکرد، به ثمره ی زندگیش، چشاش سرخ میشد. آره ننه. درخته برگاش شبیه قلب بود بهار ک میومد سرخ میشد.


نظم.

جمعه 24 آذر 1391 09:33 ق.ظ

بخایم واقع بین باشیم مرتب بودن و منظم کردن هیچ تغییر قابل توجهی رو تو زندگی ایجاد نمیکنه.
فقط باعث میشه آدما راحت تر بتونین این گهی ک دارن میخورن رو بخورن ...
یا به عبارتی تلاش انسان ها برای رسیدن ب نظم و تغییر در محیط در انسان ها حس خوبی ب وجود میاره. هرچند فرق خاصی پیدا نکرده محیط ولی به هرحال اون آدم چون خودش ی حرکتی نموده و اینا احساس رضایت می نماید.

خودم.


respect

یکشنبه 28 آبان 1391 03:40 ق.ظ

respect
to get it
u must give it


walt disney

جمعه 7 مهر 1391 06:50 ق.ظ

if u can deram it ... u can do it


فروید

جمعه 7 مهر 1391 06:47 ق.ظ

قاعده ای وجود ندارد که به کار همه بخورد؛ هر کس باید خود راهی بیابد که او را نجات دهد.

"زیگموندفروید"


:دی تی وی 2

شنبه 30 مهر 1390 12:40 ب.ظ

سایت افسانه ها

زمان 26مهر

لینک


به نام او
درود

دی دو نقطه تی وی با افتخار تقدیم میکنه:

اخبار :دی دار

بعد از چند دقیقه نمایش مهیج برفک، صفحه یهو سیاه میشه و بعد دوربین دختری رو به نمایش میکشه. چهره اش به سفیدی گچه و چشماش بسته است ولی لب هاش سرخه سرخه و رد خون بر چونه اش وجود داره. دخترک تکون نمیخوره ... به نظر میاد ...

- هه هه هه! هو هو هو هو! من لیلیت ام! خیلی خفنز بودم نه؟ تازه کجاشو دیدی میتونم با دستام بیام ...

- اهم اهم اهم اهم اهم اهم اهم! :old:

- خب حالا چرا اینقد سرفه میکنی ادموند جان؟! باشه ... برنامه لایو به همیناشه دیه ... خب ... با نام و یاد خدای افسانه ها یا افسانه ی خداها یا هرچی .... در خدمت شما هستیم با برنامه ای دیگر ... اخبار سرزمین؛ من لیلیت در خدمت شما هستم همراه با همکارم ادموند پونسی در نقش کارشناس سیاسی، سیاه لشگر، کارگردان، تهیه کننده، نویسنده، بوقی، مدیرگروه ها و ... :tongue:

این شما و این سر تیتر اخبار :
[b]
- اون و باباش! قدرتی که به ارث خواهد رسید.
- تینوویل و قدرت؛ از نفرت تا عشق
- رابطه نینا سالواتوره و لرد مید مید؛ از دوستی ساده تا ...
- کرید؛ نه جاسوس و نه خیانت کار![/b]

لیلیت بعد از چند ثانیه سکوت دوباره شروع میکنه:

- خب مشروح خبر ها ...
[b]
- اون و باباش! قدرتی که به ارث خواهد رسید.[/b]
- با ورود مایکل کورلئونه ظاهرا عرصه بر دون ویتو کورلئونه، پدرخوانده ی معروف تنگ شده، به گزارش خبرنگار ما ، لارتن سالواتوره از حزب خانواده توجه کنید.

- اخیرا پسر جیگر پدرخوانده به میون خانواده برگشته؛ این برای خانواده خبر خوبیه ولی فک نکنم خود شخص ویتو خان چندان خوشحال شده باشه... با ورود مایکل به عرصه ی سیاست حزب، دیگه نیازی به حضور ویتو نیست و من فک کنم ویتو به زودی زود از عرصه کنار میره ... البته من همینجا به نمایندگی از مایکل از همه ی کله گنده های سرزمین تقاضا میکنم اگه این ویتو گولاخ بازی در آورد به من و مایکل کمک کنین تا زود از کار برکنارش کنیم. مایکل حزب خانواده رو بهتر از ویتو اداره میکنه من مطمئنم. :yessss:

لیلیت: بیچاره ویتو ... ادموند نظر تو چیه؟
ادموند: پروفسور مرلینیوس بوق زنیوس ادموند پونسی دارای درجه ی دکترا در رشته ی بوق زنی گرایش بوق کامیون و همسر چند زن و هم پدر و هم مادر تعداد زیادی بچه هستم ... نظری ندارم! :ygrin:

[b]- تینوویل و قدرت؛ از نفرت تا عشق[/b]
یه گزارشی پخش میشه و تینوویل رو در حالی که از تخت پادشاهی اساطیر به سمت میزگرد مخوف حزب مرزهای شکسته راهی میشه رو نشون میده.

لیلیت: خب ارتباط ما برقراره با آشوزدنگهه عزیز که هم در گروه اساطیر هستن و هم در حزب شکسته ... مرزهای شکسته:
آشوزدنگهه: اولا مرزها رو ما نشکوندیم؛ ادموند شیکونده ... با توپش زد همه شونو شیکوند ... مدارکشم موجوده! :yphbbt:

- خب ظاهرا ارتباط ما با دوست عزیزمون قطع شده؛ ادموند جان تو نظری نداری؟
ادموند: نظر که دارم... :biganeh: اما حال ندارم! :arab:
[b]
- رابطه نینا سالواتوره و لرد مید مید؛ از دوستی ساده تا ...
[/b]در حالی که فیلمی از میدمید و نینا نشون داده میشه که در اداره ی آرشاد دهکده هستن و دور و ورشون رو خواهران و برادران زیادی احاطه کردن، لیلیت شروع میکنه به:

- شاید برای شما هم سوال به وجود آمده بود که چرا نینا از قدرت موجودات شب کنار رفت؟ در حالی که یک هفته قبل از آن مید مید هم از قدرت اساطیر کنار رفته بود ... با ما باشید برای افشاسازی یک رابطه!


دوربین نینا رو نشون میده در حالی که چهره اش رو شطرنجی کردن و داره گریه می کنه.
- خب خواهرم بگو چه طور شد به این راه انحراف کشیده شدی؟ بگو تا حجاب غفلت ها کنار برود :hajie:
- حجاب غفلت که من باش کاملا موافقم. اینطوری ما خواهران می توانیم حضوری پر رنگ و پرنقش در افسانه ها داشته باشیم! بله برادر! داشتم می گفتم؛ یه روز داشتم تو دهکده افسانه ها واسه خودم راه می رفتم و قدم میزدم که یهو یه لات بی سر و پا پیدا شد! سوار موتور !!! بی شعور ... خودش خواهر مادر نداشت انگار ... مثه یه خروس قوقولی می کرد و اومده بود پی مرغ بازی ... خلاصه اومد جلوی ما یه ترمز گرفت و یه تکونی به دستمال یزدی اش داد و تنبون گشادش رو بالا کشید این طور بود که ... :ybrok:

تصویر لیلیت دوباره نشون داده میشه در حالی که با دستمال کاغذی گلریز، طرح طلایی داره اشکاشو پاک میکنه:

- بسی متاثر انگیز ناک بود ... حال تماس تلفنی با لرد میدهیلین! جناب لرد آیا شما بحث سوءاستفاده از احساسات پاک دخترانه ی خانم سالواتوره رو قبول می کنین؟ آیا شما قوقولی قوقو میکنین؟ آیا شما دستمال یزدی داری؟ به منم میدی یه عکس باش بندازم ...

- خب ضمن سلام و تشکر بابت برنامه خوبتون؛ جواب من سه کلمه است ... میـــد میـــد! :tongue:

- ... این که دو کلمه بود ... خب مثل این که لرد میدهیلین در دسترس نیستن؛ از کارشناس محترم برنامه ادموند عزیز، میخوام با نظرات کارشناسی شون مارو روشن کنن.

ادموند: پروفسور مرلینیوس بوق زنیوس ادموند پونسی دارای درجه ی دکترا در رشته ی بوق زنی گرایش بوق کامیون و همسر چند زن و هم پدر و هم مادر تعداد زیادی بچه هستم و علاوه بر اون دارای تخصص در مسائل بی ام اسی و فوق تخصص در مسائل خاک بر سری و فوق فوق تخصص در مسائل { ... } هستم و ... نظری ندارم! اما توصیه میکنم به خانم سالواتوره و امثال ایشون که در دام این دوستی ها گیر افتادن که یه سر بیان به کاخ مدیر گروه ها تا به مشکلشون شخصا رسیدگی کنم! اگه طرفای نصف شب یبان که مزاحم نداشته باشیم هم بهتر ...

لیلیت: :ystop: :ythink:
ادموند: :yoh: :dont:

- یه مزاحمی نشونت بدم ... :mad:
- اهم ... خبر بعدی لطفا! :ygrin:


[b] کرید؛ نه جاسوس و نه خیانت کار![/b]
- کرید؛ شاهزاده ی سابق اساطیر و وزیر جنگ فعلی موجودات شب! ابتدا ماهم مثل شما فکر می کردیم او به اساطیر خیانت کرده ولی بعد اسناد و مدارک بهمون گفت که نه! او به موجودات شب خیانت کرده و همچنان به اساطیر وفاداره ... ولی بعد بازم فهمیدیم که نــــــــه! اون ک ل ن همه رو سر کار گذشته؛ به تماس تلفنی که از ملکه جین ولتوری به دست ما رسیده توجه کنین:

- ادموند! ادی! اوی ... مدیر گروه های بوقی ... این کرید رو کجا قایم کردی؟ همه ی سرمایه ی موجودات شب رو برداشته آورده دو دستی به تو؟ من که میدونم همه چی زیر سر توئه! زود بگو کجا قایمش کردی! :rant:

لیلیت: خب کارشناس محترم، ادموند پونسی، نظر شما راجع به اقدام اخیر کرید چیه؟ آیا شما از اقامتگاه ایشون مطلع هستین؟

- پروفسور مرلینیوس بوق زنیوس ادموند پونسی دارای درجه ی دکترا در رشته ی بوق زنی گرایش بوق کامیون و همسر چند زن و هم پدر و هم مادر تعداد زیادی بچه هستم و علاوه بر اون دارای تخصص در مسائل بی ام اسی و فوق تخصص در مسائل خاک بر سری و فوق فوق تخصص در مسائل { ... } هستم و ... با این که در مسائل زیادی تخصص دارم متاسفانه از بچگی همه اش تو قایم باشک از بچه های محل شکست را پذیرا بودم ... برا همین نمیتونم نظر کارشناسی ارائه بدم ... وقتمو نگیرین! :ygrin:

لیلیت: خب اینم از این ... این شما بودید و یک اخبار خز و بوقی دیگه ... ک ل ن متنفر شدم از هر چی مجری و اخباره! تا برنامه ی بعد ...

ادموند: تموم شد؟ چه زود! تازه داشت خوش میگذشت! :ygrin: 


بیست و چهارساعت افسانه ای

شنبه 30 مهر 1390 12:39 ب.ظ

سایت افسانه ها

24 مهر

لینک


به نام او

درود

[color=0033CC]تمامی وقایع مطابق با زمان واقعی است![/color]


[b]ساعت 9 صبح، دهکده افسانه ها[/b]

ادموند پونسی با سرفه ای کوتاه به سخنرانی اش ادامه میده؛ در حالی که دست هاش رو روی تریبون گذاشته و نگاهش به خبرنگاراس که تند و تند دارن از حرفاش یادداشت بر میدارن.

- و اینو هم باید اضافه کنم که ما در این سرزمین بی قانونی نخواهیم داشت و همه باید در درجه اول بر اساس قانون حرکت کنن. به همین خاطره که من دستور دادم ...

با ورود یک تیم امنیتی به سالن، ادموند صحبتاشو نیمه کاره میذاره. اهورا و افرادش در حالیکه همگی کت و شلوار مشکی و کاملا رسمی پوشیدن شروع به تخیلیه سالن می کنن و خبرنگارا رو بیرون میفرستن. دو محافظ به آرامی در دو سمت ادموند قرار میگیرن و اطراف رو تحت نظر قرار میدن.

- اینجا چه خبره اهورا؟! چی شده؟

اهورا در پشت بی سیمش چیزی زمزمه میکنه و بعد به سمت ادموند میاد.

- قربان فورا باید اینجا رو ترک کنین ... در یه جای امن بهتون توضیح میدم.
- برای من تعیین تکلیف نکن؛ تا نگی چه خبر شده از جام جم نمی خورم ...

اهورا نگاهی با بی قراری به اطرافش میندازه و بعد آروم دهنشو میبره نزدیک گوش ادموند و چیزی زمزمه میکنه.
[b]
ساعت 9:16:07 =====> ساعت 9:22:49
سالن اجتماعات جادوگران[/b]

سکوت همه جا رو فرا گرفته بود که صدای قدم های گودریک گریفندور، آلبوس دامبلدور رو از جا پروند. آلبوس مدت ها بود که منتظر گودریک بود؛ مثل همیشه دیر کرده بود. در سالن که باز شد اولین چیزی که دیده شد شنل سیاه گودریک بود که جای چند سوراخ و خراشیدگی روی آن بود.

- خب درود بر آلبوس بزرگ! سرورم نقشه ی شما مثه همیشه دقیق و حساب شده بود.
- پس چرا درگیری داشتی؟
- خب نقشه ی شما حساب شده بود و من براساس نقشه ی شما عمل میکردم اما نگهبانا که براساس نقشه ی شما عمل نمیکردن!

آلبوس با شوق و ذوق زیاد به گودریک نزدیک تر شد و یک دستش رو روی شونه هاش گذاشت و گفت:

- وقت برا پر چونگی نیست! شست پای مرلین رو بده من؛ حسابی کار داریم ...


[b]همان هنگام (ساعت 9:35:10) اداره پلیس دهکده رها
[/b]
- شست پای مرلین به چه دردی میخوره؟
- باهاش میشه یه سلاح کشتار جمعی درست کرد

ادموند که آشکارا دست پاچه شده بود، چشمان گشادش رو به اهورا دوخت.

- چطوری آخه؟
- شست پا اگه با آب ارتباط برقرار کنه، آب رو جامد میکنه و تبدیل به یه چیزی ده برابر خطرناک تر از صد کیلو سی فور (c4) میکنه!

ادموند به فکر فرورفت. بدون شک این مقدار مواد منفجره برای نابود کردن یک شهر و تعطیل کردن یک گروه کافی است. اما کدام گروه؟ یا شاید کدام حزب؟

- مید مید رو پیدا کن و بذارش سر این پرونده؛ میخوام تروریستا رو ردیابی کنه و بفهمه کی شست پا رو از موزه ی دهکده با اون همه اقدامات امنیتی دزدیده.
- بله قربان ... ولی مید مید آیا مطمئن ...
- حرف نباشه ... افرادی رو می فرستی که تمامی مسئولین گروه ها و احزاب رو تحت نظر بگیرن؛ این کار یه کدوم از اوناس و ما باید بفهمیم کدوم.

[b]ساعت 9:45 ====> 9:52
هتل پدرخوانده:[/b]

کرید از آسانسور بیرون میاد و به سمت لژ مخصوص هتل میره. نگاهی به اطراف میندازه و وقتی مطمئن میشه که تموم نگهبانا سر پستشونن در رو باز میکنه و وارد میشه.

- پدرخوانده! همه چیز طبق نقشه داره پیش میره. همون طور که شما می خواستین جادوگرا موفق شدن شست پا رو بدزدن و الان تمام حواس ادموند و نیروهاش به شست پاست؛ به زودی میتونیم نقشه اصلی رو شروع کنیم ...
- به زودی همه ی ی افسانه ها به دست ما می افته پسر!

[b]ساعت
9:59:57
58
59
10:00:00 صبج [/b]

ذر پناه او
بدرود


:دی تی وی 1

شنبه 30 مهر 1390 12:36 ب.ظ

سایت افسانه ها

زمان: 23 مهر

لینک


به نام او
درود


1 ...
2...
3...
4...
5...
6...
7...
8...
9...
10........
..............
.......................
- :rant:
- :ygrin:
- احمق! نیشت رو ببند؛ آهنگه رو بزن! :ymad:
- :ygrin: باشه ... حرص نخور ... حرص بخوری بیشتر خنده م میگیره ... باشه رفتم ... :
[color=FFFF00]
[b]دی دی دی ... دی دی دی![/b][/color]

نینا در حالی که یه ترومپت گرفته دستش و زارت داره فضا رو :دی بارون میکنه رو به دوربین میکنه و همراه با آهنگ شروع به خوندن میکنه :

- روزی گذشت مدیر گروه ها بر دهکده ای
فریاد شوق از همه ی تافیک ها و اینا خاست
پرسید زان میانه یکی مید میدی عبوس
کاین برقناک چیست که در دهن مدیرگروهاس؟
هریک جواب داد چه دانیم ما که چیست
دانیم آنقدر که دندان هایی پر صفاست
نزدیک رفت نینای گوژپشت و گفت
این لبخندی عمیق و ریشخندی گران بهاست
آن ادی که بوق زند و داد رهزن است
این ادی که :دی بزند بر سرش خداست!
بر خنده ی دو نقطه و دی تو نظاره کن
تا بنگری که علت این شبکه از کجاست
[color=FFFF33]
[b]پیام های بازرگانی :
[/b][/color]
یک واحد آپارتمان با در و دیوار
یک دستگاه خودرو با بوق و فرمون
چند عدد تافیک با رول و سوژه
تعدادی دست بند و قفل با کلید
دوسه تا سیلی با پشت دست :ygrin:
یک عدد مردانگی با { ... }
و یک عدد اهورا با خودش تنها

...
هزاران جوایز دیگر با چیزهای دیگر
در زندان تاریانا ... فقط همین امروز فرصت دارید!

[color=FFFF00]
[b]نیازمندی های :دی[/b]
[/color]
- به یک عدد گرگ بی کله نیازمندیم. گرگ فوق الذکر باید مثه خر بیفته دنبال من و هرجا رفتم دنبالم کنه و کلن هیچ وقت هم نتونه منو بگیره! :tongue: {میــــــــد میـــــــــد}

- به یک عدد شوهر نیازمندیم. جهیزیه و همه چی هم جوره ... :hajie: { تینوویل }

- نیازمند به یک عدد سرپناه هستیم. ما از زن و بچه عاصی شدیم از شهر و دیار زدیم بیرون ... تو بیابونیم ... کسی نی؟ "-: { نوتریکا }

- به یک عدد قیچی نیاز فوری دارم ... :hsanta: لطفا شتاب کنید! { آلبوس دامبلدور }

-به چند عدد خبرنگار، فیلم ساز و آبدارچی و تعداد بسیار زیادی منشی :ygrin: نیازمندم! همگی باید قابلیت فحش شنیدن و :دی تحویل دادن را دارا باشند. { ادی :دی! }

- به چند عدد بوق برای نصب در چهار راه دهکده نیاز داریم! :yparty: { پلیس دهکده }

- به یک یا تعدادی چاقوی با کیفیت نیاز داریم که بیاد منو خرد کنه و بذاره تو سالاد. { هویج دهکده! }

[b]
به زندگی :دی بزنیم!
[/b]

- نیشت رو ببند!

در پناه :دی
بدرود




استخر مختلط جادوگران

شنبه 30 مهر 1390 12:33 ب.ظ

سایت افسانه ها

همین امروز

لینک


به نام او
درود


[b]در همان هنگام، درون استخر:
[/b]
- مدیر مدیره! آق مدیره! مدیر مدیره! خود مدیره! :barare: :yclap:

جمعیت همه دور ادموند جمع شده بودن و داشتن تشویقش میکردن که ادامه بده! ادموند هم داشت همه ی هنرش رو به نمایش میذاشت!

ادموند: :dancing:
آلبوس: :yntalk:

[b]در همان هنگام درون موتور خونه:
[/b]

- از برادر نی ساما به خواهر تینوویل! شششش! گزارش بده خواهر! :ycool:
- برادر نی ساما شششش این جا گرمه شششش نخود ها دارن می پزن ششششش :ygrin:
- خواهر جان شما مراقب نخود ها باش ... من میرم این اطراف رو چک کنم یه نخود بهتر ... ببخشین جا بهتر از این موتور خونه پیدا کنم ... تمام شششش
- برو خدا به همرات ... :hajie:

[b]درون استخر:[/b]

ادموند: :dont: :yyawn:
آلبوس: چه مرگته؟! :ywait:

ادموند در حالی که کنار استخر لم داده و داره آب پرتغال میخوره میگه:
- اولا که کرم ضدآفتابم رو نیوردم! :ynail:
- خب کرم من هست ... میتونم بهت قرض بدم! :ysmug:
- کرم برا بدن میخوام! نه برا پشم! :ygrin: بذگریم! بعدش این مید مید هم که تو این استخره نیست و مهم تر از همه این گروه بوقی تون چرا هیچ دختری نداره؟! حوصله م سر رفت ... :rant:
[b]
همون موقع درون افکار آلبوس:[/b]

هی هی هی ... این ادموند راست میگه ها ... چرا ما اینجا هیچ دختری نداریم ... اصلن جادوگران فایده نداره که ... باید ولش کنم برم موجودات شب؛ میگن اونجا پر دختره ... وای ... چه شود! :ylove:

- :mookan:
- تو دیگه کی هستی؟ درون افکار من چی کار میکنی؟! :surp:
- من قسمت زیاده خواه روحتم! این ریش هات هم به خاطر منه! :ycool:

آلبوس یه دستی به ریشاش میکشه و با بی حالی میگه:
- خب ... اگه کاری نداری من به همون فکرای بی ام اسی برسم ... تازه داشتم میرسیدم به ...
- پشمک! من به نیازهای زیاد از حد بی ام اسی ات احترام میذارم؛ اون نیاز هات هم به خاطر منه ... ولی در درجه ی اول من زیاده از حد قدرت میخوام! من قدرت این ادموند رو میخوام ... بعدش میتونی ک ل ن تو هرگروهی دوست داشتی بی ام اسی کار کنی! :vampire: :evil:
- اوکی ... هر چی تو بگی ... قسمت زیاده خواه روح من! :ykiss:
[b]
همون موقع بیرون افکار آلبوس:[/b]

- ادموندجان! من میگم ... سیریوس تو چرا اینجا نشستی؟ پس ادموند کو؟! من چقد وقت تو فکر بودم؟

سیریوس یه پک به سیگارش میزنه و میگه:
- هه هه! یه ساعتی میشه! هه هه! تا حالا اینقد فک نکرده بودی، نه؟ :cowboy: ادموند هم تو قسمت کم عمق داره با گودریک باباکرم میرقصه! :cowboy: فک کنم ادموند شنا بلد نیس! :cowboy:

[b]لحظاتی پیش، انبار پشتی
[/b]
- سیسی سیسی امشب منم مست تو! :ylove:
- خفه شو! میدهیلین! حالا بگو چه چیز مهمی میخوای به من بگی که اومدیم اینجا؟ :rant:

مید مید عینک دودی شو برمیداره و میره جلوی سیسی زانو میزنه:
- میخواستم بت بگم ... میخواستم بگم که ... دوستت دارم! :ydrool:
- چی؟! :comeon:
- چیزه ... دوست دارم که یکم باهم حرف بزنیم و اینا :ywhew: ... البته دوستت هم دارما ... یعنی ندارما ... از اون خوباش دوست دارم! حالا دیگه اینطوری نگام نکن! :ystop:
- اه ... خب خفه شو دیگه ... چیزه چقد اینجا گرمه ... چقد خوابم میاد؛ من لباسم رو در میارم و میگیرم میخوابم، تو هم بوقی بازی در نیار و نیم ساعت دیگه صدام بزن با یکی قرار دارم ... :biganeh:
- با کی؟! دوست پسرته؟!
- به تو چه؟

و خلاصه سیسی که گرمش شده بود گرفت خوابید و میدمید هم که حسابی دپرس شده بود نشست هی سیگار دود میکرد تا این که ... :drugy:
- مید مید؟ من سرهنگ نی ساما هستم؛ پاهاتو بذار تو جیبت و از جات جم نخور! :boss:

[b]همون موقع توی استخر:[/b]

ادموند:
ماشالا گودریک ... آه ... ایول حالا از اون ور ... بابا کرم ... آی آی ... :zogh:

آلبوس:
- ادی کارت دارم! یه ثانیه میای؟! :prayer:

ادی و گودریک با هم:
- بابا کرم آی آی ... بابا کرم آی آی ... :zogh:

آلبوس بعد از این که حسابی فک میکنه و اینا:
- گودریک زود برو به موتور خونه یه چک کن ببین مشکلی پیش نیومده باشه.
- اه ضد حال ... باشه رفتم ... :yroll:


[color=CC0000]آیا آلبوس میخواهد ادی را به قسمت عمیق بفرستد؟
آیا ادی شنا بلد نیست؟
آیا سرهنگ نی ساما مید مید را دستگیر میکند؟
آیا گودریک گریفندور در موتورخونه تینوویل را می بیند؟
آیا همه چیز ختم به خیر می شود؟
آیا ما سر کار بودیم؟
و هزاران آیای دیگر![/color]





نژاندو ف.

دفترچه ی شخصی من برای کپی کردن یه سری چیزها


آمار وبلاگ

  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :