عقل ـم بدزد و لختی، چند اختیار و دانش ...
هوشم ببر زمانی ... تا کی غم زمانه ...
زیر آوار ِ نگاه ِ مردم شهر، زنده زنده 
من ِ لعنتی که هرگز خسِ ِ بهتری نشناختم،
توی کانون توجه، از خودم بازنده ساختم،
منِ ِ منفوری که هرجا به همه حس بد دادم،
جبر خلقت ـم همین ـه، من یه اشتباه ِ ساده م
مرگ من روزی فراخواهد رسید روزی پس از این .
من نفس کشیدم و آروم تو رو بردم ز یاد.
و توهم هایی کوتاه، که نشستی تو کنارم
مه نزدیک ب زمینم، رود نزدیک به آبشارم
بافت های حافظه در مغز، خاطره های اجباری
زندگی زیر جهنم، تنها انتخاب ک داری.
ک چی تا این حد دردناکه و چرا من نمی تونم.
من ناگزیر از بودنم در شهر مردم واره ها
بر خاک تو زانو زدم در خیل کاغذپاره ها.
پاس پاس پاسوقا لا دینا استوقا .
اووووه ایت میکس می وواندر.
اَاِنجی ... انجــــی ... یو کنت سی وی نور تراید.
سرتاسر صحنه آش نذری بود.
پیدا کنیدش دوباره، بگو دوباره بمیرد،
شاید دستم را بگیرد، سیه را ماسه را.
سو ... سو یو کن تِل، هون فرام هل.
ترسم ز اشک ...