مادربزرگ : درخت قشنگی بود. خواستنی بود. برگاش شبیه قلب بود. اول خزون ک میشد و برگ ریزونش شروع میشد، آقا هم بی قرار میشد. یه طوری برگ ها رو با دست از کف باغچه جم میکرد ک انگار داره الماس و مروارید جم میکنه. آره ننه. میگفتم. درخته برگاش شکل قلب بود. بهار هم ک میشد سرخ میشد. نه مادر گریه نمی کنم که.  اون روزا آفتاب ک میزد. یه شب، آخرای عید بود گمونم، کل شب رو به رو درخت نشستیم و همون جا بود ک بهم دل بست. بعد سفیدی سحر ک زد بالا ... تا خود طلوع داشتیم نیگاش می کردیم و گریه می کردیم فقط . نمی دونم مش ممدباقر واس چی گریه می کرد. آخه اون ک انس و الفتی با درخته نداشت. ولی خب من بار آخرم بود، ننه نمیگم طوری زندگی کن ک موقع جداشدن کم تر درد بنشی، نه ننه، درد کشیدن کار آدمیزاده. باید درد بکشه. ولی ننه بدون باید یه روزی از همه چی جدا بشی. زن و بچه و شوهر و ننه آقا ک چیزی نیستن ... یه روزی ننه از خودت هم جدا میشی. درخت قشنگی بود ... برگاش شبیه قلب بود ... بهار ک میشد سرخ میشد. سرخ. آفتاب ک میزد آقام میومد یه دل سیر نیگاش میکرد. آقام هیچوقت گریه نمی کرد، نه شب ِ روضه نه ماه ِ سیاه. اما همیشه صب به صب بعد نماز ک میومد به درختش نگاه میکرد، به ثمره ی زندگیش، چشاش سرخ میشد. آره ننه. درخته برگاش شبیه قلب بود بهار ک میومد سرخ میشد.